صیت نامه ی وحشی بافقی (فوق العاده زیبا)

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

نوشته شده در تاریخ جمعه 19 آذر 1389    | توسط: وحید محمدی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

فرازهایی از سخنان دکتر شریعتی

خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است دکتر علی شریعتی
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه*ای را بالا ببری (دكتر علی شریعتی)

نوشته شده در تاریخ شنبه 13 آذر 1389    | توسط: وحید محمدی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

سخنان دکتر علی شریعتی (راز و نیاز و دعاها)

دکتر علی شریعتی: اگر به فرض که هیچ دلیلی بر حقانیت و صلاحیت امام حسین(ع) نباشد، بعد آدم یک بار دعای عرفه بخواند، می شود به «حسین» ایمان نیاورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟ دیوانه اش نشود؟ آیا چنین چیزی امکان دارد؟

«حمد و سپاس خدایی را سزاست که تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمیشکند و لطف و محبت و هدایتش را هیچ مانعی باز نمی دارد و هیچ آفریده ای به پای شباهت مخلوقات او نمیرسد.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 آذر 1389    | توسط: وحید محمدی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

داستان فوق العاده زیبا راهزن و قدیس

سالهای نه چندان دور زاهدی که بعدها به نام ساون قدیس معروف شد در یکی از غارهای منطقه زندگی می کرد. در آن دوره منطقه مورد نظر فقط یک قصبه مرزی بود که اهالی*اش را راهزنان گریزان از عدالت، قاچاقچی*ها، روسپی*ها، ماجراجویانی که در جست و جوی همدست به اینجا می آمدند و قاتلانی بودند که بین دو جنایت این جا استراحت می کردند.

شرورترین آنها مرد عربی به نام آحاب بود که دهکده و حواشی آن را تحت سلطه داشت و مالیات*های گزافی بر کشاورزان تحمیل می کرد، کشاورزانی که هنوز اصرار داشتند شرافتمندانه زندگی کنند.

یک روز ساون (قدیس معروف) از غارش پایین آمد به خانه آحاب رفت و از او خواست برای گذراندن شب جایی به او بدهد.


آحاب خندید و گفت:
نمی دانی من قاتل ام؟ تاکنون سر آدم*های زیادی را در زمین هام بریده
ام؟ البته که زندگی تو برای من هیچ ارزشی ندارد؟

ساون پاسخ داد:
می دانم اما از زندگی در آن غار خسته شده ام دلم می خواهد دست کم یک شب این جا بخوابم

آحاب از شهرت قدیس خبر داشت که کم تر از خودش نبود و این آزارش می داد چون دوست نداشت ببیند عظمتش با آدمی این قدر ضعیف تقسیم می شود برای همین تصمیم گرفت همان شب او را بکشد تا به همه نشان بدهد تنها مالک حقیقی آن جا کیست کمی گپ زدند. آحاب تحت تاثیر صحبت های قدیس قرار گرفت اما مردی بی ایمان بود و دیگر هیچ اعتقادی به نیکی نداشت.

جایی برای خواب به ساون نشان داد و بدخواهانه به تیز کردن چاقوش پرداخت. ساون پس از این که بخوابد چند لحظه او را تماشا کرد آنوقت چشم هاش را بست و خوابید آحاب تمام شب چاقوش را تیز کرد صبح وقتی ساون بیدار شد او را اشک ریزان کنار خود دید. جریان را پرسید

آحاب جواب داد:
نه از من ترسیدی و نه درباره*ام قضاوت کردی اولین بار بود که کسی شب را کنار من گذراند و به من اعتماد کرد اعتماد کرد که می توانم انسان خوبی باشم و به نیازمندان پناه بدهم تو باور کردی که من می توانم شرافت مندانه رفتار کنم پس من هم چنین کردم.

می گویند آنها پیش از خواب کمی با هم گپ زدند هر چند از همان لحظه ورود ساون قدیس به خانه آحاب، آحاب شرع کرده بود به تیز کردن خنجرش. از آن جا که مطمئن بود جهان بازتابی از خودش است، تصمیم گرفت او را به مبارزه بطلبد پس پرسید:

اگر امروز زیباترین روسپی شهر به این جا میاید، می توانی تصور کنی که زیبا و اغواگر نیست.

قدیس جواب داد: نه. اما می توانم خودم را مهار کنم.

آحاب دوباره پرسید: و اگر به تو پیشنهاد کنم مقدار زیادی سکه طلا بگیری ولی در ازایش کوه را ترک کنی و به ما ملحق بشوی می توانی طلاها را مشتی سنگریزه ببینی؟

قدیس گفت: نه. اما می*توانم خودم را مهار کنم

آحاب دوباره پرسید: اگر دو برادر سراغت بیایند، یکی از تو متنفر باشد و دیگری تو را یک قدیس بداند، می توانی هر دو را به یک چشم نگاه کنی؟

قدیس پاسخ داد: هر چند رنج می برم اما می توانم خودم را مهار کنم و با هر دو یک طور رفتار کنم

می گویند این گفتگو مهم ترین عاملی بود که باعث شد آحاب ایمان بیاورد.

از کتاب شیطان و دوشیزه پریم. نویسنده: پائولو کوئلیو

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 آذر 1389    | توسط: وحید محمدی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

راز خوشبختی

تاجری پسرش را برای آموختن راز خوشبختی نزد خردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا در قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی میکرد.

به جای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم میخورد. فروشندگان وارد و خارج می شدند و مردم در گوشه ای گفتگو میکردند. ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی مینواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکی های لذیذ چیده شده بود. خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد ۲ ساعت صبر کند تا نوبتش فرا برسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح میداد گوش میکرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که راز خوشبختی را برایش فاش کند، پس به او پیشنهاد کرد گردشی در قصر بکند و ۲ ساعت دیگر نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد اما از شما خواهشی دارم. آنگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد.
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین کردن پله ها در حالیکه چشم از قاشق بر نمیداشت و دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.
مرد خردمند از او پرسید: "آیا فرش های ایرانی اتاق نهار خوری را دیدی؟ آیا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است را دیدی؟ آیا ...؟؟"
جوان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده. تنها فکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند.
خردمند گفت: "خب برگرد و شگفتیهای دنیای من را بشناس. آدم نمیتواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ایی را که در آن سکونت دارد بشناسد."
مرد جوان اینبار به گردش در باغ پرداخت در حالیکه همچنان قاشق را در دست داشت. با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقف ها بود مینگریست.
او باغ ها رادید و کوهستانهای اطراف را ... ظرافت گل ها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین میکرد.
وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد.
خردمند پرسید :"پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپرده بودم کجاست؟"
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته.
آنوقت مرد خردمند به او گفت‌:

راز خوشبختی این است که همه شگفتی های جهان را بنگری بدون اینکه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی.

 از كتاب كیمیاگر اثر پائولو كوئلیو

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 مهر 1389    | توسط: ابوالقاسم اژدری    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

از کتاب کیمیاگر

تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه آدمیان است. همه چیز تنها یک چیز است. و هنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان همدست میشود تا بتوانی این آرزو را تحقق ببخشی.


کیهان همیشه در جنگیدن برای رویاهایمان به ما کمک می کند، هر چه هم که احمقانه باشند. چون رویاهای ما هستند و تنها ما می دانیم داشتن این رویاها چه بهایی دارد.
تنها یک چیز می تواند یک رویا را به نا ممکن تبدیل کند : ترس از شکست.


مرگ باعث می شود آدم زندگی را بیشتر احساس کند.


افسانه شخصی چیزی است که همواره آرزوی انجامش را داری. همه آدمها در آغار جوانی می دانند افسانه شخصی شان چیست

خداوند بندرت آینده رو به انسانها آشکار می کند، تنها به یک دلیل :
او آینده ای را نشان می دهد که فقط برای عوض شدن نوشته شده باشد.


هرچیزكه یك بار رخ دهد، ممكن است دیگر رخ ندهد.
اماچیزی كه دوبار رخ داد، بار سوم نیز رخ خواهدداد.


تاریکترین ساعت، پیش از طلوع خورشید فرا می رسد.


همیشه در حال زندگی کن چون اگر به گذشته فکرکنی افسرده میشوی و به آینده خیالباف، به حال فکر کن تا آینده را بسازی.


وقتی چیزی می خواهی کل کائنات دست به دست هم میدهند تا به خواسته ات برسی.


من هم مانند همه آدمها، دنیا را به همان صورتی میبینم که دوست دارم باشد، نه به آن صورتی که هست.


اكنون كاری را آغاز كرده ام كه می توانستم ده سال پیش آغاز كنم. اما از اینكه برای آن بیست سال دیگر صبر نكردم دلشادم.


این جهان تنها بخش مرئی خداوند است و كیمیاگری آوردن كمال روحانی به سطح مادی است.


هنگامیکه گنجهای بزرگی پیش رو داریم هرگز نمی فهمیم، چون انسانها به گنج اعتقاد ندارند.


اگر می دانستیم ما و این دنیا را یک دست نقاشی کرده بیشتر مشکلاتمان حل بود.


هر چیزی در زندگی یک نشانه است.

 پائولو كوئلیو

نوشته شده در تاریخ جمعه 2 مهر 1389    | توسط: ابوالقاسم اژدری    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

ابر و تپه ی شنی

اصلا فكر نمی كردم بچه ها به پائولو كوئلیو علاقه داشته باشن اگه می دونستم از خیلی وقت پیش در موردش مطلب میذاشتم آخه خودمم كتاباشو دوست دارم،از این به بعد سعی میكنم جمله های قشنگشو از كتاباش انتخاب كنمو براتون بذارم،راستی این پاراگرافی كه تو قسمت درباره وبلاگ هم نوشتم از كتاب كیمیاگر پائولو كوئلیوست.


برونو فررو می نویسد: همه می دانند زندگی ابرها بسیار پرتحرك است و بسیار كوتاه .

ابر جوانی در میان توفان عظیمی بر فراز دریای مدیترانه به دنیا آمد . اما فرصتی برای رشد در آن منطقه نیافت؛ باد عظیمی تمام ابرها را به سوی افریقا راند.

 همین كه به قاره افریقا رسیدند، آب و هوا عوض شد : آفتاب تندی در آسمان می درخشید و در زیر ، شن های خشك صحرا دیده می شد . باد آنها را به سوی جنگلهای جنوب راند ، در صحرا هیچ بارانی نمی بارید.

 بنابراین ، ابر هم مثل انسان های جوان ، تصمیم گرفت از پدران و دوستان پیرترش جدا شود و به كشف جهان بپردازد.

 باد اعتراض كرد : چه كار می كنی؟ صحرا همه جا یك شكل است! به گروه برگرد تا به مركز افریقا برویم. آنجا كوه ها و درختان زیبایی وجود دارد!

 اما ابر جوان و عاصی توجه نكرد . كم كم ارتفاعش را كم كرد و سرانجام نزدیك تپه های شنی ، پشت نسیم ملایمی نشست . پس از مدت درازی ، متوجه شد یكی از تپه ها به او می خندد.

 تپه هم جوان بود . باد تازه آن را شكل داده بود . همان جا ، ابر عاشق تپه شد.

       روز به خیر . زندگی آن پایین چطور است؟

     با تپه های دیگر ، خورشید ، باد و كاروان های هم صحبتم كه هرازگاهی از اینجا می گذرند. گاهی خیلی گرمم می شود ، اما تحمل می كنم . زندگی در آن بالا چطور است؟

       اینجا هم باد و خورشید كنار ماست ، اما حسنش این است كه می توانم در آسمان بگردم و در آسمان با چیزهای زیادی آشنا بشوم.

       زندگی من كوتاه است ، وقتی باد از جنگل برگردد ، ناپدید می شوم.

       حالا غمگینی؟

       حس می كنم به هیچ دردی نمی خورم.

       من هم همین حس را دارم ، باد تازه كه بیاید مرا به جنوب می راند و باران می شوم . به هر حال سرنوشتم همین است.

تپه لحظه ای مكث كرد و گفت:

        می دانی اینجا در بیابان ، به باران می گوییم بهشت؟

ابر با غرور گفت : نمی دانم می توانم به چیزهای به این مهمی بدل شوم یا نه .

       از تپه های پیر افسانه های زیادی شنیده ام . می گویند بعد از باران ، گیاه و درخت ما را می پوشاند .اما هیچ وقت نفهمیدم این یعنی چه . در صحرا خیلی كم باران می بارد .

این بار ابر مكث كرد . اما خیلی زود ، دوباره خندید:

        اگر بخواهی می توانم باران بر سرت بریزم . همین كه رسیدم ، عاشقت شدم و دلم می خواهد همیشه در كنارت بمانم.

تپه گفت: وقتی برای اولین بار تو را در آسمان دیدم ، من هم عاشقت شدم . اما اگر موهای زیبا وسفیدت را به براان مبدل كنی می میری

ابر گفت : عشق هرگز نمی میرد .دگردیسی می یابد ؛ می خواهم بهشت را نشانت بدهم .

و با قطره های ریز باران شروع كرد به نوازش تپه ؛ زمان درازی به همین شكل ماندند ، تا اینكه رنگین كمان ظاهر شد .

روز بعد ، تپه كوچك از گل پوشیده شد . ابرهای دیگری كه از آنجا می گذشتند ، دیدند كه آنجا ، جنگل كوچكی به وجود آمده و آنها هم بر تپه باریدند .بیست سال بعد ، آن تپه واحه ای شده بود كه با سایه درختانش مسافران را پناه می داد .

و همه این ها به خاطر این بود كه  ، روزی ، ابری عاشق ، نترسید و زندگی اش را فدای عشق كرد.

                                                                     پائولو كوئلیو / چون رود جاری باش


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 شهریور 1389    | توسط: ابوالقاسم اژدری    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

دوست داشتن برتر از عشق

… آتشهایی که می پزند، آتشهایی که می سازند ؛آتشهای سرد، خنک کننده ،خوب، پاک، روشن،نامرئی، . .. نیرو آن آتش عشق در خدا !! چه کسی به این پی برده است ؟ آتش عشق در روح خدا ، آتشی که همه هستی تجلی آن است ،آتش گرم نیست ،داغ نیست .چرا؟ نیازمندی در آن نیست ،تلاطم در آن نیست، نا استواری ، شک، تزلزل ،

این آتش عشق در خدا !یعنی چه؟آتش عشق که این جوری نیست ..... پس این آتش دوست داشتن است. آری.

آتش دوست داشتن است،عجب ! ؟ منهم مثل همه عارف ها و شاعرها حرف میزدم.آتش عشق !؟ آنهم در خدا !؟
نه ، آتش دوست داشتن است که داغ نیست ، سرد نیست، حرارت ندارد؛ چرا؟ که نیازمندی ندارد؛ که غرض ندارد؛ که رسیدن ندارد،که یافتن ندارد،که گم کردن ندارد ، که به دست آوردن ندارد ،که بکار آمدن و بدرد خوردن ندارد...
علی شریعتی

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 شهریور 1389    | توسط: ابوالقاسم اژدری    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

کلینیک خدا

جا داره تشکر کنم از دوستان همکلاسی که برای هر چه بهتر شدن وبلاگ تلاش خودشون رو می کنند..

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگیم را انجام دهم,فهمیدم که بیمارم...خدا فشار خونم را گرفت,معلوم شد که لطافتم پایین آمده.زمانی که دمای بدنم را سنجید,دماسنج 40 درجه اضطراب را نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق و دوستی نیاز دارم,تنهایی سرخرگ هایم را مسدود کرده بود و آنها دیگر نمیتوانستند به قلب خالی ام خون برسانند.به بخش ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنهارا در آغوش بگیرم.بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم...
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم,چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم .زمانی که از مشکل شنواییم شکایت کردم,معلوم شد که مدتی ست که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید ,نمی شنوم...!
خدای مهربانم برای همه ی این مشکلات به من مشاوره ی رایگان داد.به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم : هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم.قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .
هر ساعت یک کپسول صبر,یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم!!!زمانی که به خانه بر می گردم به مقدار کافی عشق بنوشم و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم...
امیدوارم خدا نعمت هایش را بر شما سرازیر کند.

فرستنده : خانم م. مظاهری

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 18 شهریور 1389    | توسط: وحید محمدی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

داستانی کوتاه ولی زیبا

این داستان را یکی از دوستان همکلاسی فرستادن و جا داره ازشون تشکر کنم

وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم...
در طبقه ی دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند!
در طبقه ی نهم پیتر قوی چثه و پرزور را دیدم که گریه می کرد!
درطبقه ی هشتم ماری داشت گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود.
در طبقه ی هفتم دن را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزه اش را می خورد.
در طبقه ی ششم هنگ بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تا بلکه کاری پیدا کند!
درطبقهی پنجم آقای وانگ به ظاهر بسیار ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید.
در طبقه ی چهارم رز را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد!
در طبقه ی سوم پیرمردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!
در طبقه ی دوم لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از شش ماه قبل مفقود شده بود-زل زده است!

قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم.
اما حالا می دانم که هرکس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد.
بعد از دیدن همه فهمیدم که وضعم آن قدرها هم بد نبود!
حالا کسانی که همین الان دیدم,دارند به من نگاه می کنند.
فکر می کنم آن ها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضعشان آن قدرها هم بد نیست!

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 شهریور 1389    | توسط: وحید محمدی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

جملات شکوهمند

زندگی پر اهمیت ترین چیزی است که تاکنون مورد بحث بشریت بوده است .

- اگر زندگی را به درستی معنا نکنیم ، هر آنچه را که از ابتدا می آموزیم و یا تجربه می کنیم ، بی فایده خواهد بود .

- عزیز من ، ای هستی جاودان ، عالم بیرون را رها کن و از منابع بی کرانی که در درون و در دسترس تو قرار دارد ، نهایت لذت را ببر .  

- آموختن هیچ چیز ، با شانس و تصادف حاصل نمی شود. بایستی با اشتیاق به دنبالش رفت و با جدیت به آن پرداخت ...

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 مرداد 1389    | توسط: وحید محمدی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

لیست واقعیت های جالب در مورد زندگی ویلیام شکسپیر

زمانی که هرکدام از ما ممکن است احساس کنیم که در مورد زندگی و نحوه گذران آن توسط ویلیام شکسپیر معروف می دانیم، تازه متوجه می شویم که چه رمز و رازهایی در حول زندگی این شاعر و نمایشنامه نویس بزرگ وجود داشته است که ما از آن بی خبر هستیم.



اطلاعات زیر نمونه ای از آنهاست. ..

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 مرداد 1389    | توسط: وحید محمدی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

داستانهای زیبا

در ادامه مطلب 2 تا داستان زیبا برای دوستان گذاشتم که پیشنهاد می کنم حتما بخونید..
خیلی زیباست..

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 تیر 1389    | توسط: وحید محمدی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

زندگی!


میزی برای كار    

كاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

آری این بود *زندگی *

نوشته شده در تاریخ جمعه 28 خرداد 1389    | توسط: وحید محمدی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

سه پند لقمان به پسرش



روزی لقمان به پسرش گفت: امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!  
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی.
و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی.

پسر لقمان گفت: ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.

نوشته شده در تاریخ جمعه 28 خرداد 1389    | توسط: وحید محمدی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

شهر از دیدگاه شاعران


   بگذار تا بگریم از درد روزگاران   

 وز مشكلات شهری یك چند از هزارن

        اجرای طرح جامع هر كس كه دیده باشد    

 داند چقدر مشكل باشد به دوش یاران

          بافت قدیمی شهر بیش از خرابه ای نیست     

 گویا شده فراموش از یاد شهرداران

                سر به فلك كشیده برج و آپارتمانش          

   سودش شود سرازیر در جیب رانت خواران

         مسكن به شرط تملیك گیرند نوجوانان        

 سالخوردگان چه سازند؟وای از عیالداران

               هر دم كه ابر تیره باران رحمت آرد              

 مختل كند ترافیك سیلاب بعد باران

 عابر رود پیاده در طول هر خیابان   

   زیرا پیاده رو شد پیست موتور سواران

   گر مشكلات شهری خواهی كنی شمارش


 
آید شمارگانش تا مرز بی شماران

نوشته شده در تاریخ جمعه 21 خرداد 1389    | توسط: وحید محمدی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

زنگ تفریح

خوب..
امروز می خواهم کمی به مسائل ادبی بپردازم..
دوستانی که تمایل دارند می توانند بر روی ادامه مطلب کلبک کنند..

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 خرداد 1389    | توسط: وحید محمدی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

مستند عمر خیام نابغه پرسشگر

من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشی بار تن نتوانم
من بنده ان دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من تنوانم

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 خرداد 1389    | توسط: وحید محمدی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()

قیمت زیبایی!

مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند .زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است .او پرسید: ....
چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدان ساده را می گیری؟
فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است .

نوشته شده در تاریخ شنبه 15 خرداد 1389    | توسط: وحید محمدی    | طبقه بندی: ادبی،     | نظرات()
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic